السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

126

سيره معصومان ( فارسي )

ليكن قريش مرا به اجبار آورد . پيغمبر پاسخش داد : خداوند به اسلام تو داناتر است ، اما ظاهر كار تو اين است كه به جنگ ما آمده بودى . پيغمبر ( ص ) از او بيست اوقيه طلا را كه همراه آورده بود ، ستاند . عباس گفت : رسول خدا ! اين مقدار را به حساب فديهء من گذار . پيامبر فرمود : اين چيزى است كه خداوند از تو به ما نصيب كرد . عباس گفت : مرا مالى نيست . پيامبر پرسيد : پس كجاست آن مالى كه نزد ام فضل نهادى و گفتى : اگر كشته شدم براى فضل اين مقدار و براى عبد اللّه اين مقدار و براى قثم اين مقدار ؟ آنگاه عباس فديهء خود و دو برادر و آن هم‌پيمانش را پرداخت كرد . رسول خدا ( ص ) ، زيد بن حارثه و عبد اللّه بن رواحه را پيشاپيش خود فرستاد تا به مردم مژده دهند . آنها باور نمىكردند . منافقان گفتند : جز اين نيست كه زيد گريخته است . اسيران را به مدينه آوردند . شقران ( غلام پيغمبر ) بر اسيران گماشته شده بود . مردم رسول خدا را در روحاء ديدار كرده پيروزىاش را شادباش گفتند . ابو العاص بن ربيع بن عبد العزى بن عبد شمس يكى از معدود افراد قريش در توانگرى و امانت و تجارت در ميان اسيران بود . مادر او هاله دختر خويلد خواهر خديجه‌ام المؤمنين بود . خديجه از رسول خدا ( ص ) خواست تا دخترش زينب را به همسرى ابو العاص دهد . پيامبر هم با خواستهء خديجه مخالفت نكرد و او را به همسرى ابو العاص درآورد . اين پيوند پيش از اسلام روى داد . چون خداوند پيامبرش را به نبوت ارج نهاد ، زينب و ديگر دختران آن حضرت بر وى گرويدند ولى ابو العاص همچنان بر شرك خود باقى ماند . رسول خدا ( ص ) يكى از دخترانش رقيه يا ام كلثوم را به ازدواج عتبه پسر ابو لهب درآورد . قريش گفتند : محمد را از اندوهش راحت كرديد . دخترانش را از او به زنى گرفتيد . آنها را به نزد او بازپس فرستيد تا بدانها مشغولش داريد . به ابو العاص نيز گفتند : از دختر محمد جدا شو ما هر زنى از قريش را كه خواستى به همسرى تو درآوريم . اما ابو العاص پيشنهاد آنها را نپذيرفت . رسول خدا ( ص ) او را به خاطر نگاهداشت پيمان خويشى ، مىستود . قريش همين پيشنهاد را به عتبه داد . او هم پيش از دخول بر دختر پيامبر از او جدا شد و بدين ترتيب خداوند براى بزرگداشت او و آسان كردن كار پيغمبر وى را از دست عتبه رهايى بخشيد . اسلام موجب شد تا ميان زينب و ابو العاص جدايى بيفتد . ليكن رسول خدا ( ص ) در مكه كارى از دستش برنمىآمد . چون قريش به بدر آمد ، ابو العاص هم آنها را همراهى كرد و به اسارت افتاد . زينب براى آزادى شوهرش مالى به عنوان فديه فرستاد . جزو فديه‌اى كه زينب فرستاده بود ، گردنبندى نيز بود كه مادرش خديجه در شب زفاف زينب به دو داده بود . همين كه پيغمبر گردنبند را ديد دلش بسيار سوخت و به مسلمانان فرمود : اگر صلاح مىبينيد اسير زينب را آزاد كنيد و آن چه را كه به عنوان فديه فرستاده بازگردانيد . مسلمانان گفتند : اطاعت رسول خدا ! ما خود از جان و مال خويش فديه او را پرداخت مىكنيم . فديهء زينب را به خود او بازگرداندند و ابو العاص را بى آن كه فديه‌اش را بگيرند ، آزاد كردند . ابو العاص به مكه بازگشت . دو ماه پس از نبرد بدر ، پيامبر زيد بن حارثه و مردى از انصار را